تبليغاتX
آشنای غریب
اي ظهور آخرين آغاز شو ***** اي گل موعود نرگس بازشو
دل نوشته

 

 دلتنگي هايم را خواهم نوشت...كنار همين پنجره رو به بهار...تمام لحظه هاي بي قرار نبودنت را بغض كردم...چه شاعرانه شقايق در دستان من روييده است...اي كاش مي دانستم در كدامين جمعه خورشيد از همه زيباتر است؟!؟

شايد ثانيه اي ديگر

ارتباط با مديريت
جستجوگر


لينك به ما
لينك به ما


لوگوي دوستان

نداي عشق

 

 هاتفی !

 

    در میان آسمان شب

 

                        از طلوع روشن تو گفت  

                                                                        یا فاطمة الزهراء

  ناگهان!!    

                                          

           یازده ستاره در ادامه ات شکفت...

 

 

اینم عیدی شما دوستان گل...(برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید)

 

                

               

             

            

 

نوشته شده توسط غریبه در تاريخ|سه شنبه 4 تیر1387 - 13:14

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

سلام

توی این مدت که هیچی اینجا ننوشتم یه دفتر دل نوشته واستون داشتم پرآفتاب ورنگین کمون

تو سینه ام بعضهای نشکفته ای بود که نفسمو عین خورشید داغ کرده بود

اما...............................

حالا اگه این چیزایی رو که اینجا می گم دوست ندارید

باورکنین تقصیر من نیست

تقصیر...........................

منو مسخره نکنین

درسته ، من خودمم هروقت آدمی رو می بینم که وارونه توی آب ایستاده خنده ام می گیره !

ولی این اصلأ درست نیست

نباید دیگرون رو مسخره کنیم

واسه اینکه شاید،

توی یه دنیای دیگه .......

یه شهر دیگه ...........

یه زمان دیگه ...........

شاید اون درست وایساده وما وارونه ایم!...........

اصلا شما تا حالا به کارایی که نکردین فکر کردین؟

خود من

هرگز نفسمو مثل یه گاو وحشی به زنجیر نکشیدم ورام نکردم

با شیطان دوئل نکردم

با اطمینان به صبر وبردباریم از بیابان گذرنکردم

از دماغ یه بت بزرگ بالا نرفتم

با کشتی یقین ایمان از آبهای جوشندهء شور گذرنکردم

با کمک یه پیچک بزرگ به سوی آسمون بالا نرفتم

سوار اسب به تاخت به طرف خورشید سفر نکردم

و......................

و.......................

و.......................

گاهی من از فکر به کارایی که هرگز نکرد م دیوونه می شم

شما چی !؟

درسته که هوا گرم شده ولی هنوز بهاره

همیشه از اومدن بهار خوشحال میشم

انگار اونو مثل یه بسته هدیه جلوی پنجره گذاشته باشند

بیشتر بهار را با باز نگاه داشتن پنجره درک می کنم و هر روز اندکی بیشتر باز می مونه

ولی دلم واسه پنجره می سوزه

نگاش خسته از بیداریه عین من

غمگین وخواب آلود وذهنش رو انتظاری خاموش فرا گرفته

لحظه هاش بارونی واز زخم زبون گیجه

و...............

شایدم این دل پنجره نیست که دائم گرفته ومن واسش دلسوزی می کنم

اره همینه

امروز بیشتر از پنجره دل خودم گرفته

نور کبود غروب که از پنجره اومده حالمو پریشون تر کرده

انگار خودمو از پشت پنجره تماشا کنم

حس می کنم اویی دیگر را به تماشا نشسته ام !

جمله هامو که به سرعت از خاطرم می گذرن رو تو ذهنم چند بار مرور می کنم تا از حفظ بشم

ومثل کسی که باید جواب سوال امتحانی رو بنویسه از ترس اینکه یادم برن می دوم طرف میز

با یه ورق کاغذ ویه مداد زیر پنجره می شینم

حس می کنم رنگ از چهره ام پریده

ولی با این حال سراپام گر گرفتم

مثل همون موقع هایی که تبم شدید می شه

با عجله می نویسم

درشت وکج وکوله

ونوشتنم سخته عین مشق وتکلیفای شبای دبستان

نمی دونم چرا یه مدته نوشتن اینقدر واسم سخت شده

افکارم رو کاغذ شکل نمی گیره

عین یه مشت پرنده که تو یه تور به دام افتاده باشن تقلا می کنن

سرم وز وز می کنه

احساس ضعف می کنم

شایدم فقط چون تونوشته هام دارم فقط احساساتمو می گم اینقدر سخته

چون تو نوشتن یه مقاله یا یه تحقیق تا حالا این حالی نشدم

با اینهمه مشقت ورنجی که می برم

نوشته هام.....................

نه ! می دونم نمی شه

نمی تونم احساساتو با کلمات بیان کنم

بعضی وقتا از همهء افکار وحرکاتم شعر می باره ونوشته هام درعوض چیزیه بس مضحک وبی معنی که به محض خوندنشون

دلم می خواد همه رو پاره کنم...........

اما حالا که بهاره

من اغلب پاییز که می شه تحت تاثیر این فصل دیگه شیطنت رو دوست ندارم

دوست دارم تنها تو اتاقم تو تاریکی بمونم وپرواز پرستوها رو تماشا کنم که از جلوی پنجره رد می شن وجیغ می کشن

لاغر می شم، رنگ وروم می پره وبزرگترا با دیدن این حالتم می گن به خاطر هواست .....

ومن درک می کنم که روحیهء بشر تحت تآثیر عناصر طبییعی است ، آسمون ، باد ، هوا .....

ودرنتیجه سعی می کنم به طبیعت احترام بیشتری بذارم

با اینهمه فکر به شک می افتم که چه افکاری رو می شه به زبون آورد وکدوما رو باید پنهان کرد

وتو این شک وتردید که می مونم سکوت اختیار می کنم وهمه این سکوتو حمل بر مطیع بودن وآروم بودن من می زارن

خودمو مطیع نشون میدم که دست از سرم بردارن ومنو با این افکار واین بازی اسرار امیز تنها بذارن که به پنجره پناه ببرم وبه طرحهای کج وکوله ابرا خیره بشم

غروب که می شه تازه افکار من تو سرم طلوع می کنه

حالم عوض می شه

انبوهی از کلمه تو سرم انباشته می شه ، کلماتی جدید که معنای دقیق اونا رو نمی دونم ولی از صداشون خوشم می یاد

واسم مثل موسیقی دلپذیرن

.......................

ولی الان که بهاره

فصل شور وشعف

اغلب این شور وشعف درمن چنان غلیان می کنه که قادر نیستم جلوی خودمو بگیرم ومثل یه سنجاب جیغ جیغ می کنم

بعد وحشت زده با دست جلوی دهنمو می گیرم ومی ترسم که کسی شنیده باشه ومنو به خاطر اینهمه شوق وذوق توبیخ کنه

حس می کنم باید این شکلو کنارگذاشت

وبه صورت یه حجم دراومد که شکل نامعلومی داره

اصلا باید تبدیل به نورشد

واز این حس خوشحال وسرمست به حیاط می دوم

وقتی حرف زدن درختا ، پروانه ها ، کبوترا رو می بینم

هق هق کنان لبخند می زنم

عین مواقعی که کسی رو می بینی که خیال می کردی مرده!

شاید واسه همینه که من تو جنگل احساس سعادت می کنم

حالم خوب می شه

انگار قلب ومغزوخونم از خوابی طولانی بیدار می شن

شاید دلیل این نوشته هام همینه که چند روزه اونجا بودم

اما...........

این الهام وقتی به اتاق برمی گردی فروکش می کنه

مثل پرده ای که آن را باد برده باشد

ومن برای همین دلم نمی خواهد بین این چهاردیواری سفید رنگ محبوس بشم

من همونجا ، اون بیرون هنگام تماس با یه گل صحرایی نا آشنا ، هنگام دست زدن به برگها آکنده از شور وشعف می شم

این الهام جدید اینجا فقط چند لحظه برمن ظاهر می شه

مثل روحی که احضارش کرده باشن وچند لحظه بعد دود بشه واز بین بره

ومن بار دیگه می شم همون آدم قبلی

همون .................

کاش هر لحظه می شد رفت وسبزه ها رو تماشاکرد

مثل همون روز که که درخت بادام سفید پراز شکوفه رودیدم وحس کردم که اون گلا وشکوفه ها تو سینهء من شکوفه کردن

کاش می شد فصل بهارو مثل یه میوهء خوشمزه گاز زد وخورد

کاش .................

در هر حال امروز عین روزای پاییز دلم بد جوری گرفته

انگار منتظرم اون کلمه دوستانه ای رو که منتظرشم از پنجره بیفته داخل

با گوش وبا نگاه به پنجره خیره موندم

وراستشو بخواین

اصلی ترین سوالی که تو ذهنمه اینه

درباره عشق چه می دونین؟

چی می گین؟

عشق چیه؟

معشوق کیه یا اصلا کی باید باشه ، چطوری باید باشه؟

من منتظر اون جوابم که سعادتمو به همراه داره

وهمه اینایی که اینجا این سوال منو می شنون در برابر این سوال

که چندان اهمیتی ندارد! چه دارند که بگویند؟!

مگر این همه چیزهای که پیش بینی کرده اند وبه من می گویند برای سعادت من کافی نیست ؟!

شما چی می گین؟!

 

 

 

نوشته شده توسط آشنا در تاريخ|پنجشنبه 23 خرداد1387 - 20:48

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

امروز مردی از کنار خانه ی ما رد شد

 

مادرم گفت:باران است .

 

پدرم گفت: بهار است.

 

و ما نمي دانستيم باران و بهارنام هاي ديگر اوست.

 

مردي از كنار خانه ي ما رد شد.

 

آسمان حيات خانه ي ما پر از غفلت و دود بود .

 

مرد با اشارتي آنها را كنار زد.

 

خورشيد را نشانمان داد كه نيمي از آن پشت ابر پنهان بود.

 

 پس تكه اي از آن را به دستمان داد.

 

مردي از كنار خانه ي ما رد شد.

 

 ناگهان هزاران گنجشك عاشق از سر انگشت هاي درخت كوچكمان

 

 آواز سر دادند به نشانه سلام .

 

گل هاي داخل باغچه مي خنديدند و با هم پچ پچ مي كردند.

 

مردي از كنار خانه ي ما رد شد.

 

ما هزار در بسته داشتيم ؛ و هزار قفل بي كليد . مرد كليدي را به

 

ما هديه داد،اما نام او را كه برديم قفل ها و درها بي رخصت كليد باز شدند.

 

من رو به خدا كردم و گفتم :

 

"امروز مردي از كنار خانه ي ما رد شد " امروز انگارخانه ي ما

 

بهشت بود ، امروز..."

 

و خدا گفت : كاش مي دانستي او هر روز از كنار خانه ي شما مي گذرد

و كاش مي دانستي كه او با بهشت است و بهشت با اوست.

 

نوشته شده توسط غریبه در تاريخ|یکشنبه 12 خرداد1387 - 19:32

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:تک خط نوشته|  

 

 

عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست؟

صاحب عزای فاطمه آن بی نشان کجاست؟

 

احساس می کنم کنارم نشسته است

مردی که چارگوشه ی قلبش شکسته است

 

هر خیمه ای که مجلس روضه است جای اوست

مردی که ذکرهای مصیبت برای اوست

 

از چشم هاش خون جگرها چکیده است

اندازه ی تمام جهان داغ دیده است

 

با اشک او اگر دل ما شست و شو شود

شاید که روضه خواندن ما مثل او شود

 

قربان اشک روز و شبت، چشم خسته ات

مولا، فدای مادر پهلو شکسته ات...

 

ما از صمیم قلب مصیبت کشیده ایم

ما روی هرچه غیر شما خط کشیده ایم

سيد حميد برقعي

نوشته شده توسط غریبه در تاريخ|سه شنبه 31 اردیبهشت1387 - 7:45

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:لحظات دلتنگی|  

This Templete Designed By FreeTemplet.mihanblog.com &